سلا به همه دوستان گل من(سهیلا)ودوستم(تارا)تصمیم گرفتیم برای حمایت دو ستاره ی ایرانی این وبلاگو تاسیس بکنیم. سهیلا:شکر ان را که تو در عشرتی ای مرغ چمن به اسیران قفس مژده گلزار بیار متولد15/9/1373 عاشق محمدرضا گلزار و موسیقی و بازیگری.و همچنین پرسپولیسی هستم. من تارام ستاره ی سرزمین اژدرا.طرفدار همه ی بازیگرا علی الخصوص حامد کمیلی متولد ارتش.حمل.اژدها میمیرم واسه بستنیو بارونو رز بنفشو شبای پر ستاره و شکلاتو هنر هفتمو ویولونو تویی که اومدی این تو و خیلی چیزای دیگه....! امیدواریم لحظات خوبیرو در وبلاگ ما سپری کنید و با نظرای قشنگتون مارو خوشحال کنید تا بعد....
...با چشمای از حدقه در اومده از خواب پرید و با وحشت جیغ کشید ...چپ و راستشو نگاه کرد حتی پشت سرشو
!!!نه!هیچ خبری نیست
...سعی کرد فراموش کنه و دوباره بخوابه ...کمی خودشو جابجا کرد
بی توجه به صدای خش خش آزار دهنده ی شاخ و برگ درختا؛زوزه ی باد و ناله های مداوم یکی که انگار دست و پاشو بستن و با ترکه ی آبدار انار به سر و صورتش زدن ...و حالا به یاد اون اون شکنجه ها فقط ناله میکنه؛چشماشو بست
!!!انگار عادت کرده بود ...کم کم پلکاش گرم شدن و نرم نرمک به خواب رفت !!!و باز همون خواب همیشگی
خواب میدید یه پرنده ست...توی جنگلی که سخاوت از سر و روش: ))
می بارید !!!با یه آسمون ترشرو و اخمو ...طبق خاصیت روزای ابری دلش مدام شور می زد !!!با این حال دلش خواست که پرواز کنه...آخه از بچگی آرزوی پرواز داشت...و پرید
...حجم باد رو که روی سر و صورتش حس میکرد روحش فراتر از خودش به پرواز در می یومد !!!چقد این حال و هوا رو دوست داشت...حس لذتبخش زنده بودن؛نفس کشیدن؛آزادی
...جنگل زیر پروبالش هر چند زیبا اما کوچک و حقیر جلوه میکرد...از ارتفاعش کم کرد !!!نه حقارت جنگل رو میخواست و نه اون دلشوره ی عجیب میذاشت اوج بگیره...اونم توی این هوا
!!!یادش اومد که به قصد شکار پریده بود...پس چشماشو تیز کرد !!!امیدوار بود هر چه زودتر یه لقمه ی چرب پیدا کنه و بر گرده خونش
((؟؟؟ اه...بگو الان چه وقت پریدن بود )): - ...که چشمش به لونه ی یه پرنده افتاد
((!!! یه جوجه ی تپل مپل و کوچولو...آخ جون )): -
...پس راهشو به سمت لونه کج کرد
!!!جوجه به خیال اینکه مادرش از شکار بگشته و براش غذا آورده،با دهان باز و منتظر شروع به جیک جیک کرد
از تماشای این صحنه جا خورد...به لونه نزدیکتر شد...
...جوجه که انگار تازه متوجه یه موجود غریبه شده،از ترس به عقب خزید...کمی بیشتر...و ناگهان !!!از لونه بیرون افتاد
((!!! آووو نه!خدای من!...لعنت به دل گرفتت آسمون )): -
به خودش که اومد به سمت پایین درخت پر زد و با دیدن جسد متلاشی
(( ...شده ی جوجه
!!!با وحشت از خواب پرید و با تمام وجود جیغ کشید...دور و برشو نگاه کرد...نه!!!خبری نیست
!!!سرشو کرد لای پرهاش...جوجه شو که حس کرد خیالش راحت شد
!!!با خودش فکر کرد لابد یه ویروس جدید افتاده به جونش
!!!شاید!!!ولی باور کن جغد ها هم گاهی عذاب وجدان میگیرن