تبليغاتX
Super stars


Super stars





درد و دل


آثار بجا مانده از دوتا عاشق


نويسندگان


دوستان گلم


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

!!!مرضی به نام وجدان درد

 

...

...

...

...با چشمای از حدقه در اومده از خواب پرید و با وحشت جیغ کشید
...چپ و راستشو نگاه کرد حتی پشت سرشو


!!!نه!هیچ خبری نیست


...سعی کرد فراموش کنه و دوباره بخوابه
...کمی خودشو جابجا کرد


بی توجه به صدای خش خش آزار دهنده ی شاخ و برگ درختا؛زوزه ی باد
و ناله های مداوم یکی که انگار دست و پاشو بستن و با ترکه ی آبدار انار به سر و صورتش زدن
...و حالا به یاد اون اون شکنجه ها فقط ناله میکنه؛چشماشو بست


!!!انگار عادت کرده بود
...کم کم پلکاش گرم شدن و نرم نرمک به خواب رفت
!!!و باز همون خواب همیشگی


خواب میدید یه پرنده ست...توی جنگلی که سخاوت از سر و روش: ))

 می بارید
!!!با یه آسمون ترشرو و اخمو
...طبق خاصیت روزای ابری دلش مدام شور می زد
!!!با این حال دلش خواست که پرواز کنه...آخه از بچگی آرزوی پرواز داشت...و پرید


...حجم باد رو که روی سر و صورتش حس میکرد روحش فراتر از خودش به پرواز در می یومد
!!!چقد این حال و هوا رو دوست داشت...حس لذتبخش زنده بودن؛نفس کشیدن؛آزادی

 


...جنگل زیر پروبالش هر چند زیبا اما کوچک و حقیر جلوه میکرد...از ارتفاعش کم کرد
!!!نه حقارت جنگل رو میخواست و نه اون دلشوره ی عجیب میذاشت اوج بگیره...اونم توی این هوا


!!!یادش اومد که به قصد شکار پریده بود...پس چشماشو تیز کرد
!!!امیدوار بود هر چه زودتر یه لقمه ی چرب پیدا کنه و بر گرده خونش


((؟؟؟ اه...بگو الان چه وقت پریدن بود )): -
...که چشمش به لونه ی یه پرنده افتاد


((!!!  یه جوجه ی تپل مپل و کوچولو...آخ جون )): -


...پس راهشو به سمت لونه کج کرد


!!!جوجه به خیال اینکه مادرش از شکار بگشته و براش غذا آورده،با دهان باز و منتظر شروع به جیک جیک کرد


از تماشای این صحنه جا خورد...به لونه نزدیکتر شد...


...جوجه که انگار تازه متوجه یه موجود غریبه شده،از ترس به عقب خزید...کمی بیشتر...و ناگهان
!!!از لونه بیرون افتاد


((!!! آووو نه!خدای من!...لعنت به دل گرفتت آسمون )): -


به خودش که اومد به سمت پایین درخت پر زد و با دیدن جسد متلاشی 

(( ...شده ی جوجه


!!!با وحشت از خواب پرید و با تمام وجود جیغ کشید...دور و برشو نگاه کرد...نه!!!خبری نیست


!!!سرشو کرد لای پرهاش...جوجه شو که حس کرد خیالش راحت شد


!!!با خودش فکر کرد لابد یه ویروس جدید افتاده به جونش


!!!شاید!!!ولی باور کن جغد ها هم گاهی عذاب وجدان میگیرن

 


...البته این اثر نیاز به بازنویسی داره

تارا :موکوشله


نويسنده: سهیلا مورخ: سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 در ساعت: 14:21
|+|

!!!دلم میخواد بزرگ شم

(یاحسین(ع

    

 

 


بعد از مدتها سلام


خیلی وقته که افتخار به آپ دیت شدن نداده ایم...سهیلا که ماشالا به جون خودش و تلفنشون...مهسام که محض ابراز وجود یکی دو بار سروکله ی مبارکش اینورا پیدا شد و...د برو که رفتی...!!!
منم که اولا هوش و حواسم جای دیگه ست بعدشم اینکه نه حال دارم نه حوصله...
نمی دونم کسی میاد این نوشته ها رو بخونه یا نه...ولی مینویسم چون پست امروزم به افتخار یه هنرمنده...


آدم بزرگ بودن سخته...بزرگ بودن مسئولیت و گرفتاری داره...خستگی

... داره...اما سراسر شیرینی و حلاوته


تا حالابهش فکر کردید؟؟؟یا شمام جزو اون دسته اید که آرزوی بازگشت به

!!! کودکیشونو دارن؟؟؟امیدوارم نباشید


...دنیای آدم بزرگا خیلی قشنگه...حتی قشنگتر از دوران کودکی

اگه اونا به دنیای پیرامونشون عاشقانه نگاه کنن...((برگرفته از سخنان گهر

((!!! بار جناب اقیانوس

این که بدونی بعضی کارا هست که فقط تو از عهدشون بر میای و کسی غیر از تو نمیتونه و نباید انجامشون بده...تو رو می بره بالا...احساس قدرت و

...بزرگی

!!!آوووووو محشره

این که دیگه به چشم یه بچه نگات نمیکنن...اینکه صبا بدون اینکه صدات کنن خودت از رخت خواب بلند میشی...لباساتو خودت میپوشی...صبونتو خودت میخوری...خودت تصمیم میگیری که پیاده بری یا با اتوبوس...اینکه کنار جدول

 خیابون با ماشینا مسابقه بذاری بدون اینکه مامانت مانع بشه که:بچه جون میخوری زمین سر زانوت پاره میشه!!!بیا اینور ماشین زیرت میگیره و...و تو

 بدون هیچ حسرتی بگی مامان من دیگه بزرگ شدم ...خودم بلدم...!!!اینکه خودت فکر میکنی...تصمیم میگیری و عمل میکنی...وای...فکرشو بکنید!!!بزرگ بودن چه نعمتیه...!!!اگه با دوستت دعوات شد...مامانشو ور نمیداره بیاد در خونتون که:ال و بل...!!!خودتون آشتی میکنید...چون این شمایید که

!!! تصمیم به آشتی گرفتید...آخه شماها دیگه بزرگ شدید

 


می دونم بزرگ بودن یه کم سخته...مسئولیت داره...گرفتاری...دردسر...خستگی و...ولی دنیای بزرگیه...!!!آدم تا بزرگ نشه نمیفهمه زندگی ینی چی...آدم باید بزرگ باشه که معنی قدرشناسی رو

...بفهمه...باید بزرگ باشه که بدونه دوست داشتن چیه

بعضی آدما هستن که از همون بچگی روحشون بزرگه...اصلا بعضیا بزرگیشون یه جور دیگه ست...اونقد بزرگن که از خودشون و خونوادشون میگذرن که رسم بزرگی و بزرگواری فراموش نشه...فقط آدم بزرگان که میدونن هر قدرم که بزرگ باشی در محضر حضرت دوست کوچکتر از

...کوچکترینی


آره جونم...آدمای بزرگ گذشته از اینکه انسان؛فهیم؛مسئولیت پذیر؛از خود

... گذشته و خستگی ناپذیرن...خیلی عزیز و دوست داشتنین
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بابا آدم بزرگ!!!

 

تارا:موکوشله

 


 


نويسنده: سهیلا مورخ: جمعه بیستم دی 1387 در ساعت: 13:11
|+|

روزی که آفرید تو ر ا صورت آفرین

از آفرینش تو به خود گفت آفرین

صورت نیافریده چنین صورت آفرین

بر صورت آفرین و بر این صورت آفرین

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک

بچه ها فردا تولد سهیلاست

از همین جا تولدشو تبریک میگم

امیدوارم روزای خوبی رو ژیش رو داشته باشی گلم

خیلی دوست دارما

قربون قدو بالات

هرچی آرزوی خوبه مال تو

قلب طلایی

عشق خدایی

اوج رهایی

قسمت تو


نويسنده: سهیلا مورخ: پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 در ساعت: 17:57
|+|

قصه ی شیرین

سلام...

چطور مطورین؟؟؟

((قصه ی شیرین))

مهرورزان زمانهای کهن هرگز از خویش نگفتند سخن...

که در آنجا که تویی بر نیاید دگر آواز از من...

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد...

هر چه میل دل دوست بپذیریم به جان...

هر چه جز میل دل او بسپاریم به باد...

آه باز این دل سرگشته ی من یاد آن قصه ی شیرین افتاد:

((بیستون بود و تمنای دو دست...

آزمون بود و تماشای دو عشق...

در زمانی که چو کبک خنده میزد شیرین تیشه میزد فرهاد...

نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس

نه توان کرد به بیدردی شیرین فریاد...

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است...

عشق در جان کسی ریختن است...

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست...

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن...

خواه با کوه درآویختن است...))

رمز شیرینی این قصه کجاست؟؟؟

که نه تنها شیرین...

بی نهایت زیباست...

:آنکه آموخت به ما درس محبت میخواست

جان چراغان کنی از عشق کسی...

به امیدش ببری رنج بسی...

تب و تابی بودت هر نفسی...

به وصال برسی یا نرسی...

سینه بی عشق مباد...))

تارا ستاره ی سرزمین اژدرا((موکوشله)):


نويسنده: سهیلا مورخ: یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 در ساعت: 9:37
|+|

خدا جونم به امید تو...

سلام...

سلام...سلام...

حالواحوال؟؟؟

طاعاتتون قبول باشه ایشالا...

والا امروز حرف جدیدی ندارم فقط یه چارتا عکس میذارم ببینید ...

امیدوارم بپذیرید...

خب شروع مینماییم:

اینا عکسای زنده رودن....

زنده رود اسم برنامه ی استانی شهر اصفهان بود...

که توی آخرین شب اجراشون از جناب کمیلی که اصفهان تشریف داشتن دعوت به

عمل میارن که رونق بدن به برنامشون...

یادم نیست اینا رو از وب کی گرفتم ...

خدا کنه راضی باشه ...

خب دیگه من برم...

فقط اینکه جناب گلزار توی سینمای ایران یه فوق ستاره ست...

اونی که نمیدونست بدونه...

تارا ستاره ی سرزمین اژدرا

 

 


نويسنده: سهیلا مورخ: پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 در ساعت: 11:47
|+|

خیلی تحویل میگیرینا........
 

منم میخوام کوله بارمو جم کنم برم...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

الکی گفتم

آپ جدید نداشتم

سرت کلا گذاشتم


نويسنده: سهیلا مورخ: یکشنبه دهم شهریور 1387 در ساعت: 19:52
|+|

اینم از بیوگرافی...

سلامم به گرمای دستت ای دوست

دلم لحظه ای با دلت روبروست

بگو عاشقی تا سلامت کنم

تمام دلم را به نامت کنم

     

حال تون چطوره؟روبه راهین؟

وووووووووووووووووووواااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییی

دیگه واقعا خسته شدم

اینکه هر روز به خودم وعده میدم

فلان کارو میکنم

اینجوری میکنم اونجوری میکنم

وتا آخرشب با آرزوهام سروکله میزنم

ودست آخرروونه ی فردا شون میکنم

و فردا بازروزازنو روزی از نو

استقلال نداشتن بد دردیه

بی همتی بدتر

اینکه ندونی چار سال عمری که داریو به ساز کی برقصی

و چطور رفتار کنی که بابا یا مامان ازت نرنجه

عذابه به خدا

موندم سر درگم که درست چیه غلط چی

هر کی یه چیزی میگه

یکی میگه هر جور دلت میخواد زندگی کن

بعد خودش میاد میچسبه ور دلت

که این آره این نه

یه آرزوی بزرگ دارم که شده همه ی زندگیم

و مطمئنم اگه واقعا بخوام بهش میرسم

ولی در عین حال خیلی چیزا رو از دست میدم

بین یه هزار راهی موندم

که اگه راه رسیدن به آرزومو انتخاب کنم

اول از همه دل بابام میشکنه

اااااااااااااخخخخخخخخخخخخخخخخ

که خسته شدم از این دنیا

ازاین جایی که به زبون میگن اختیار هر کس دست خودشه

و در عمل به بهونه ی بچگی و بی عقلی

افسارتو میگیرن دست خودشونو

به هر طرف که دل خودشون خواست میکشوننت

بی توجه به اینکه اسم تو هم آدم در رفته

بین خلق الله

     

خلاصه اینکه عجیب سردرگمم

 

بعداین ذکر مصیبت

ایندفه میخوام بیوگرافی آقای کمیلی رو بتایپونم واستون

حامدکمیلی :

خب آدم خوبیه؛

چون خدا دوسش داره

چون آدم چشم و دل پاکیه

چون چهرش نور داره

چون سنگینه

مهربونه

باخداس

محترمه

و هزارتا دلیل دیگه

متولد سال سگ (1361)

یه چیزی بگم؛سگ و اژدهااصلا با هم سازش ندارن

اگه ایشون نیان وبلاگ ما حق دارن

  

میگفتم ؛

متولد

قلم / خرچنگ / سگ

اصفهانین...وای که چه شهرقشنگیه

شایدباورتون نشه هنوز اصفهان نرفتما ولی عشق اونجام نیدونم چرا

باباوبابای باباشونم هنرمندن؛از نوعی دیگر

مامانشونم نمیدونم فکرکنم خونه دارباشن

و احتمالا چادری

دوتا داداش دوقلو دارن

به نام احسان وایمان

که خب یکی وسط تغاره

یکی هم ته تغار

منظورم اینه که داداش حامدشون بچه اوله

یه عکس دارم ازشون گمون کنم دیدین ولی میذارم باز ببینید

 

فکرمیکنم اونوریه ایمانه اینوریه احسان؛ هان؟؟؟

یارا که میگفت اونی که زودتر به دنیا اومده احسانه

( یعنی اونی که اونور نشسته )

اونی هم که بعدش به دنیا اومده ایمان

(یعنی اون یکی دیگه )

منم گفتم میدونی من چی میگم

این ایمان

اینم احسان

بعد دیدیم نه!مسئله پیچیده تر از اونه که فکرشو میکردیم

بعدکلی چکوچونه

نشستیم به شورومشورت...

ودر نهایت

به این نتیجه رسیدیم که :

هم اکنون نیازمند یاری سبز مامانیم !!!

مامانی هم لطف کرد و در پاسخ به سوالمون گفت

ببینید گل دخترای من؛دوتا احتمال وجود داره

واون اینکه : این احسانه اون ایمان یااینکه این ایمانه اون احسان

با اینکه پاسخ مامان خیلی به حدسیات من نزدیک بود

در عین حال پرده از خیلی ابهامات ما برداشت

اما.........

به مدد راهنمایی های جناب ایکی یوسان

هنوز انگشت به کله در حال تفکریم !!!

  

به هرحال ضمن یه تشکرویژه از مامان ؛

مهم اینه که دو تاشون داداشن مثل داداششونم عزیزن واس ما طرفدارا

(معلومه دیگه سمت چپیه احسان سمت راستیه که کوچیکتره ایمان)

این سه تا داداش خیلی همدیگه رو دوس دارنو کلی هم با همدیگه رفیقن

خوش به حالشونا(ماشالا ماشالا.........)

این یارا که هر جا ما رو دید خفتمونوچسبید،یکی هم زد پس کلمون

که من از تو اژدهاترم جوجه اژدر!!!!!!!!!

   

رشته دبیرستانشون ریاضی بوده

سرکلاس حواسش جمع بوده درسوهمون جا یاد میگرفته

نمره هاشم خوب بوده تا اونجا که به خاطر شیطنت

اگه حرف از اخراج می افتاده تو دهن آقای ناظم مدرسه شون

همین نمره های خوب به دادش میرسیدن

دانشگاهم که سه سالونیم نرم افزار میخونن

بعد رشته شونو تغییر میدن به مدیریت بازرگانی

الانم که فوقشونودارن میخونن

عشق تئاتر.........از15،16سالگی رو آوردن بهش

عجیب اهل مطالعه هستن خصوصا کتابای روانشناسی

تواکثر صحبتاشون چندتاجمله هم ازحرفای آدمای بزرگ وارد میکنن

به خصوص وین دایر (روانشناسه)

تو یکی از وبلاگا خوندم از میون گلا به گل ارکیده علاقه دارن

یه جای دیگه هم نوشته بودازتوعطرا سوفارو ترجیح میدن

و میدونم که ازتو رنگابنفش،از میون نقشا نقشای خاص،

از تو ورزشا بستکبال و شنا وازفصلا فصل انارومدرسه

(یعنی پاییز)

ازبین تئاتر سینما تلویزیون ،گفتم که تئاتر ولی گفتن

به شرایط هم بستگی داره ... یعنی اگه از سه تاش پیشنهاد داشته باشن

دیگه باید سبک سنگین کنن دیگه

ماشینشون پاتروله،

رفیق فابریکا:محمدرضاگلزاروشهاب حسینی

گمون کنم از بین خانومای بازیگر کارای گلشیفته رو دنبال میکنن

ازخارجیا آل پاچینو و شون پن

از ایرانیای آقا پرستویی،کیانیان،مرحوم شکیبایی

کارگردان :کیمیایی ومرحوم ملا قلی پور

همین الان دو تا فاتحه بخونید نثار روحشون کنید

بااینکه صدای خوبی داره(ماشالابه جونش)دنبال خوانندگی نیست

خودش پیانو میزنه وبه تارم علاقه داره

لقب مرد هزار چهره رو بهش دادن

همه جور گریمی رو چهرش میشینه

(بازم ماشالا به جونش)

فقط من گریم فرزاداغما رو دوس نداشتم ،بهش میومدا ولی.......

خب دوس نداشتم دیگه

ولی عوضش گریم الیاس محشر بود...خیلی هم بهش میومد

عجیب مثبت شده بود

گریم شهرامم خیلی جالب بود

گریم منوچ قرقی هم خوب قشنگ بود

هان حرف ملک دل شد دلم سوخت

خیلی بی معرفتن

ورداشتن ملک دلو دوبله کردن واسه شبکه الکوثر

به مام کلی وعده داده بودن که قراره دهه فجر پخش بشه

و بعد شدایام نوروزوبعد دوباره فلان موقع و.......

آخرشم نشون ندادن که ندادن

خیلی بی انصافی کردن

داشتم از گریم میگفتم

گریم به دنیا بگویید...

(هروقت این اسم میاد تو ذهنم دیوانه میشم؛یه غم سنگین میشینه

تو دلم.....آخه آدم چقد باید از دنیا سیر باشه که بش بگه واسا؟؟؟)

گریم اونجاشم خوب بود مدل بازیشم خیلی قشنگ بود

هرچند سه چار پنج قسمتشو بیشتر ندیدم

ولی لباس سربازی خیلی بهش میومدا

من خودم عجیب عاشق لباس سربازی ام و صد البته خود سربازی

اولا دلیل این حب و دوستی رو نمیدونستم

ولی بعد از مدتی سرخاروندن کاشف به عمل اومد که

باباحتما چون ارتشی هستی عشق سربازی داری

مام یه بشکن زدیم که ای ول راس میگیا!!

((دیگه دیگه ))

 

اونجا که اعلاء از پله های برجک میره بالابعد نگا میکنه خودشو میبینه

خیلی گریه ناک بود

 

فکر کنم از همون جا بود که فهمیدم طرفدارشم!!!

آخه تو خودم مردم !!!

پرواز در حبابم که ای ول داشت

مجلس آخر ذبح اسماعیلو که دیدین؟؟؟

گمونم محمود راس راسی.....

ببخشید آقای کمیلی راس راسی میلنگیدا

بنده خدا تو یکی از سکانسا دچار سانحه شده بود

و گمون کنم آقای مقدم گریم فرهادوکه رو صورت آقای کمیلی

دیدن به فکر گریم الیاس افتادن

آخه گریماشون شباهت میداد بهم نه ؟؟؟

حالا شایدم سیروس مقدم وقتی خواسته اغما رو بسازه یاد گریم فرهاد افتاده

چمیدونم..........

تو پیامک از دیار باقی هم که .........

پفک حلقه ای میخوردنو...........

(این منم!!!!)

گوشه نشینانم که کلا قشنگ بود

و خط شکن...

خط شکنی که غصه میخوردم تموم شده ومن ندیدم چی چی شد آخرش

که خدارو شکر تموم نشده هنوز

شمام که خیلی لطف داشتینو به سوال آپ قبلیم جواب دادینو

چقد دوس داشتم اون جاهایی که میدون و عین خلافکارا را میرنو ببینم

( که هفته ی پیش دیدم )

اونجایی که کوروش ادای کرولالارو درآورد آی خندیدیم

یا اونجا که الکی با نازنین تلفنی حرف میزد

وادابازی در میاورد

یا اونجا که گفت:ترسیدم خیلی زیاد و........

 

سهیلا به یارا گفته بود جنگ من و تو و ستاره ها رو

کاش اینجام میومدن

خبر سایت زدنشونم تازه شنیدم از این یارای ........(جای خالی!)

حضرت یوسف رو که میبینین ؟؟؟

به نظرم آقای گلزار جای بزرگیای یوسف بازی میکردن عالی میشدا،نه؟؟

بعدش اینکه پویا ونغمه اصلا بهم نمیان

نغمه بزرگتره

ولی خب همشون خوب بازی کردن

مخصوصاآقایون حکیمی،عمرانی، خیرابی،افشانی،علی دوست پویا

و خانوما روستا،گودرزی، لاکانی، سحرخیز

خسته نباشن

میدونستیدمینا لاکانی و امیدزندگانی قبلازن و شوهر بودن؟؟؟

آآآآآآآآآآخخخخخخخخخ

من داشتم از آقای کمیلی میگفتم

...

...

حالا بقیشو میذارم واسه بعد

هان؟؟؟

فقط اینکه امضای ایشون این شکلیه :

  (یه کم ریز شد؛ببخشید) 

 

موکوشله : تارا

معنیش خیلی قشنگه ها!!!!!!!!

که جزو اسرار اژدهایی منو یاراس

نمیگیم به کسی ...........

بای....               

 


نويسنده: سهیلا مورخ: پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 در ساعت: 22:11
|+|

تارااژدهای شماره ی دو......

آمدم من جانم به قربان ....

کی؟؟؟؟؟

نی دونم................!!!!!!!!!!!!!!!

آی...........مردم من...........چی نوشته این یارا واستون؟؟؟؟

آی خندیدم .............آی خندیدم من............همین جوریه ها...!!!!!!!!!!

خدا صبر جمیل عنایت کنه به شوورش .................!!!!!!!!!!

درسته منم یه جورایی عین همونم ولی خب قابل تحمل ترم بخدا.............

یه زهرا توتون هس........ینی بین شماها یه زهرا نامی هس که آبجیم

قبل از اینکه بریم مسافرت یه چیزی واسش نوشته ولی فرصت نکرده واسش بفرسته

واس خاطر همین به من سفارش اکید کرده که بدم بهش..........یادم باشه.........

 

منم طرفدار پروپاقرص حامد کمیلی و گلشیفته فراهانی ام..........نه عین یاراها!!!!!!!

درکنار این دوتا هنرمنداز:

مهناز افشار-باران کوثری-میتراحجار-نفیسه روشن-امین تارخ- محمدرضاگلزار-

شهاب حسینی -حامدبهداد-امین حیایی-مهران مدیری و.................

خلاصه کل هنرمندای هنر هفتم خوشم میاد....زیاد به خارجیا کار ندارم

ولی خب از........اسمش چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ا...........همونی که تو دزدای دریایی

کارائیب بود............تو سوئیتی تادم هست...........ای بابا این براد پیته اومده تو ذهنم

واساده جلوش...........چی بود خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالا بعد میگردم تو مجله هام پیدا میکنم

اسمشو............

هان ............!!!!!!!!!یادم اومد......جانی دپ..............

اونم خوب بازی میکنه ها.........اسم آل پاچینو رو که خیلی شنیدم ولی هنوز فیلماشو ندیدم

من اصلا کاری به خارجیا ندارم ...ایران خودمونو عشق است.........

میگم این پسره هم خوب بازی کرده ها...........گمون کنم اسمش سیاوش خیرابیه....

همون بهرام ترانه ی مامانی دیگه........مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این مسافرته هم ما رو از همه چیز عقب انداختا !!!!!!!!!

 

من به وبلاگ نویسی و این جور چیزا وارد نیستم،هروقتم اومدم تو اینترنت دنبال عکس

بازیگرا بودم...دانش من از رایانه فعلا در همین حده..........یارا دیروز یه چیزایی یادم

داده ولی خب قول اژدهایی میدم بهتون که را بیفتم اساسی.............

مطلب وعکس جیلیزویلیزی هم نمیدونم از کجاباید پیدا کنم و چه جوری...کمکم که میکنید

؟؟؟؟یه مدت کار نابلدی منو تحمل کنیددیگه.................

هان بگم که فقط کمیلی...............ولی بعضی وقتا شایدازهنرمندای دیگه هم نوشتم...

چیز........... ا...........هان...........من زود به زود شاید نتونم بیاما.........

بعدش اینکه..........وای بچه ها شما چقد خوبین........ینی دارین نوشته هامومی خونین؟

خداازبزرگی کمتون نکنه.....!!!!!!!!!!

حالا من برم خبرمبرجم کنم............دوستون دارما!!!!!!!!!!!!!بامن دوس میشین که؟؟

ا...خوبی سهیلا؟؟؟؟................الان یادم اومد ببخشید................سلام..............

تو یکی رو دوست دارم بیس تا...!!!!!!!!!!!!!

میگم آدرس ایمیلتو به یارا نداده بودیا..!!!به من بده خب؟؟؟؟

 

 

 

 

یه سوال خط شکن تموم شد؟؟؟؟

 

 

یکی بهم بگه................

 

 

 

بگید دیگه........................

 

 

 

 

 

تو که میدونی بگو...........................

 

 

 

 

بگو...................................

 

 

 

 

 

میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

نمیگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

گفتن یا نگفتن؟مسئله ی تو این است...................................

 

 

 

 

 

 

 

تمام شد یا نشد؟مسئله ی من این...................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وآرزو میکنم نشده باشد هرچند میدانم شده...............!!!!!!!!!!!!!

حال میکنینا...........!!!!!!!!من واستون متن ادبی مینویسم،شما کیفور میشین........

قربون تک تکتون..........................

آخ......یاراببینه.................!!!!!!!!!!اینقده خط و نشون کشیده واسم...............

که ال بکن .......بل بکن.............اینو بنویس.....اینجوری ننویس............

منم کرده موکوشله...........عین خودش................

یکی هس تو لینکامون میگه بوس بوس.........آره آویسا گله..........

حالا من میگم :

ماچ ماچ رو دستم ؛فوتش میکنمو پرش میدم به سمتت...........

تازود برسه و جابگیره؛

ازگونه هات

وقت ملاقات بگیره؛

مهربونم...........!!!!!!!!!

 

 

دیگه دیگه...........!!!!!!!!!!!!

 

 

موکوشله : تارا


نويسنده: سهیلا مورخ: سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 در ساعت: 10:55
|+|

فکرشوبکنید...

آدم یه آبجی دوقلوداشته باشه ورازشوبهش نگه...!!!

وای وای وای ..............

هه...فکرکردید یارام نه؟

سلام؛من تارام آبجی یارا...............

همین دیروزاین یارای جای خالی.........

آخ...........

دستموگرفته نشسته جلوم،زل زده تو چشام،که چی؟

:تارایی میخوام یه راز بت بگم.........!!!

همین مدلیه ها...!!! ازهیچی نم پس نمیده!!!!!!

من دیدم این که بیزار بود از رایانه یهو کنه ای چسبیده بهش..!!!

پس بگو...........

آره اومده نشسته ور دلم که :

آبجی جونم اومدم یه مسئولیت سنگین بندازم روکولت!!!

مردم من ........که یا فاطمه!این یارا باز چش شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خون به جگرآدم میکنه تاچارتا کلوم حرف بزنه...........

آخ.............

آی...............

باز این زد پس کلم !!!!!

چراخب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

الهی ...........دیدین چی شد؟؟؟عموخسروهم رفت.............

واقعا هنرمند بود........

اینقدمتاسف شدم..........من که کسی نیستم تا بتونم راجع به ایشون حرف بزنم؛

ایشالا روح سبزشون بالا سر هنر هفتممون باشه....

 

هان !!!!!!آخ کلم........باهاش قهرما...ولی عین چی بگم؟؟؟

عین یه جای خالی ای واساده بالا سرم..........!!!!!!!!!

خیلی عجیبه!!!به من میگه چرا قهری؟!!!!!!!

به خودش نمی گم ..به شما میگم ،بش بگید.......... :

نه .. آبجی اینقد اژدها صفت؟؟؟اینقد رازدار؟؟؟اونم آبجی ای که همش انقده بزرگتره؟؟؟

که همش انقداژدها تر از منه.... ا..ا..ا.. هیچی به من نگفت!!!!!!!!!!

یاخدا !!!!!!!!ول نمیکنه......!!!خب میگم حالا... یکی واساده بالا سرم

(بش بگید بیاد بشینه)هی میگه بگو...اصلا بیا خودت بگو....صب کن...

این شما و این هم آخرین حرفای یارا...آآآآآآآآآآآآآآآآآآی ...جگرمنوکرده جگرزلیخا!!!

هی اژدها...اژدها...بیا بابا...

و این هم آخرین حرف های یارا اژدها..........دی دی دی دینگ.... :

سلام...میگم آدم یه تارا مثل ما داشته باشه دشمن به چه دردش میخوره؟؟؟

هرچی از دهنت در میاد بگو......خب؟؟؟

آخ...حالا شد نوبت این...!!! آره دیگه میخوام برموجامو بدم به تارا...

بهتون میگه چرا...تارامون ازمن مهربونتره...(چه بادی انداخت تو غبغبش!!!)

باهاش خوب تا کنیدا...!!!من بهش گفتم چکار بکنه و چکار نکنه ...اما خب

میل خودشه...هر کار خواست بکنه...فقط یه چیز بگم :من هنوز طرفدار پروپاقرص

آقای کمیلی ام...با هیچکدوم از طرفداراشم سر سازش

ن...دا...رم...!!!

خدافظ.......بیا جوجه اژدر................................

 

 

اه...!!!آبجی بد بد بد...یه سه دیقه من از این بچه ترما!!!!ببین.... دق میده آدمو...

برو دیگه....

 

آخیش............... رفت..............

 

فکرای الکی نکنیدا ....!!!!!!!!!!!

ما با هم خوبیم.......خیلی هم خوبیم...بعضی وقتا فیلممون میاد...که بات قرمو...

دوست ندارمو.............

هان راستی............میدونید چرا یارایی ادامه نداد؟؟؟

هیچی بابا یه بلا واسش نازل شده از آسمون که خدا سرمن نیاره.........

چی شده؟؟؟؟ کم کم داره شوور دار میشه!!!!!!!!!!اینقد دم از مجردی میزد که نگو...

نمیدونم یهو چی شد که گوشاش دراز شد............!!!!!!!!!!هه.........

آی مامان...........مگه نرفتی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بسکه این زد پس کلم،تاسیدم.......!!!!!!!!!!(ینی تاس شدم!!!!!!!!!!!)

می خواد دیوونم کنه ها!!!!!!!یه راز به من گفت؛ببین..........تا نکشتم ول نمیکنه که....

اصلا بذارید من برم یه ساعت دیگه بیام ادامه بدم هان؟؟؟؟

دوستون دارم پنش تا!!!!!!!!!!

دوسش دارم پونصدهزارتا....

کیو؟؟؟؟دیگه دیگه!!!!


نويسنده: سهیلا مورخ: سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 در ساعت: 10:9
|+|

 

 

 

     عشق یعنی جز خدا را بی خیال ...    

 

 

      بیا و منتی نه ؛    

      از من چیزی بخواه ...   

   وادار به تکاپویم کن ...    

بگذار به خاطرت دنیا را بگردم ...   

  آسمان را وجب به وجب سیر کنم ... 

    تو بخواه که من به خاطرت جان خویش را نثار کنم ...   

  بخواه که برایت هستی ام را فدا کنم ...       

   

 

 

 

       قبل از اینکه شروع به خوندن کنید ؛  

لطفا تشریفتونو ببرید تو فاز احساسات مبارک   

   و خوندنتون تلفیقی از لحن شعرای  

   سهراب و مریم حیدرزاده  

    و قطعه ی ادبی و شعرنو   

   و نظم و نثر قاطی  

   و خلاصه همه مدلی باشه دیگه ...   

 

 

    

        از گنج من تا عشق شب تاب ...   

 

 

 

   کندوی احساسم هنوز لبریز است از شهد شیرین   

   محبت...  

   مهربانی...  

   دوست داشتن...  

   آه...شب تابکم؛اینجایی؟؟؟  

   *  

   *  

   *  

   شهد کندوی مرا شب تابی می آورد  

      از مهتاب...  

   از ستاره...  

   از دب اکبر حتی...  

      می آویخت خود را به شاخ ماه گاهی... 

   به دریا هم سری میزد...  

      چه سخن ها که نراندست  

   از آن خورشید آبستن؛که بار خویش را  

      بر دریا نهاد و جان سپرد...  

      از آن آغوش باز اقیانوس  

   که دردش را نهان میکرد با سختی  

   و بغل میزد آن طفل گلگون را...  

   و ...  

   گریه های پنهانی دریایی  که عاشق بود...  

   از آنها که به چشم خویش دیده...  

   برای ذره ذره ی شهدی که می آمیخت   

   با عشق ...   

    با غم ...  

   در عین زیبایی ...  

   *  

   *  

   *  

   عکس ماه را برایم بوسه ای آورد  

   آنوقت که پرپر می زد     

   برای آب دریا ...  

  برای سلطان پاکی ها ...  

   روشنایی ها ...   

   *  

   *  

   *  

       او عادت داشت که به یک غمزه   

    عرق شرم گلی را بستاند ...   

       قامت رعنای گل را که خماند    

    می سپرد گلوی نازکش را  

      به تیغ دشنه ی غیرت ...  

     ... که شمیمش تنها   

   کندوی مرا عطر افشاند ...    

 

  *  

  *  

   *   

    آری پاسبان کندوی من؛شب تابی بود   

    بیدار ...  

    هشیار ...   

   چراغش همواره همراهش ...   

   نور می پاشید هر جا ...   

   با خورشید بیگانه ...  

   او عاشق احساس شبانگاهان بود ... 

   *  

    *   

   *  

 

    شب ها در سفر ...  

   می آزمود ...  

   می آموخت ...  

      توشه می آورد ...

 

 

   روزها در کندو   

    تخت پادشاهی را که می گفت می آید به همین زودی ها...  

    آذین می بست ...  

   با شور ... 

   با شعر ...   

   *  

   *  

    *   

 

    می خواند برایش   

   لای لایی های آب و ماه را ...  

    حتی لای لایی های درخت وباد را ...  

    یا نسیم و گونه های دختری دارا؛چو من یارا ...   

   صاحب یک کندو  

   سراسر شور و احساس و فرهمندی ...  

   یک شب تاب  

   پاسبان و شادی آور ...  

   شهد آور؛مهربانی بخش ...   

     آری آن دختر بود دارا ...  

   اما ... 

   تخت شاهی چه؟  

    پادشاهی می بایدش ...  

   شه سواری ...  

      (( کاش می آمد زودتر ...  

   انتظار سخت است ...  

    می دانی ؟   

   .... آه شب تاب ...  ))   

    *   

   *  

   *  

   همان شب پاسبان مهربانی ها ...  

   به قصد شکار ناب ترین احساس دنیا ...   

   پر زد و تا اوج رفت ...  

 تو می دانی ...  

   آری ...  

   بهترین ها بالاترینند ...  

   در عین نزدیکی که می بینیش ...  

  *  

  *  

  *  

   هر چه می رفت قلبش؛آن قلب کوچک   

   گویی قرارش را ز کف می داد ...  

   بیشتر ...  

  هر لحظه افزون تر ...  

  خودش میگفت ...  

  * 

  * 

  * 

   لحظه ای انگار حس کرد  

    باخت ... 

   از دست رفت ...  

   منفجر شد؛پاشید ...  

  قلب مملو از خوشی ها و سر خوشی هایش ترکید ... 

   فریاد زد :   

  (( آه کندو ...  

   برایت زیبا ترین را خواستم ...  

  بهترین ها را ...  

    آی دختر آب و آتش ...  

   ای مهربان ...  

   بی غل و غش ... 

   کندویت ...  

   آن قصر بی مانند ...  

  بی پاسبان شد ...  

   بی شب تاب شد ... ))  

   *  

   *  

   *  

 

    در آن بهبوهه ی بود و نبود ...  

   به ناگه ...  

   صدایی آمد ...  

    طنینی گرم ...  

     طنینی نرم تر از بوسه های  ماهی ...  

   بر جبین بلورآبی دریا ...  

     آری صدایی گوش نواز تر از هیاهوی نسیم ...   

   پر شور تر از نوای گندم زار ...  

  عاشقانه تر از هرم نفس های مادر؛حتی ...  

   *  

  * 

   *  

   صدا آمد ومهربان خواند در گوشم ...  

   (( از ماهتابم ...  

   از چادر شب پولک نشانم ...   

   از آب و باد و زمین و آسمانم ...  

   از عاشقانه های هستی ام ؛زیبا ترانه های گیتی ام ...  

   از همه چیدی ،برداشتی ...  

کاخ کندویت را آراستی ...  

     حال در جستجوی  نام آن بالا نشین   

   آمدی تا اوج؛ آری؟    

  به تو می بخشم کیمیا گوهری از نام هایم   

   که نخواهی یافت هرگزمانند  آن را ...   

     ببر این گنج را و بنه بر تختش ...  

    بس مبارک بادت ...  

   و بدان ای شب تاب که سحر نزدیک است ...   

  و سپاهی در پی ... تشنه ...   

   پس بشتاب ... ))    

 * 

 * 

  *  

   و شب تاب رسید ...  

  از راهی نه چندان دور ...   

     دردانه ای داشت به کف ...  

   تنی زخمی ...    

  دلی پر درد ...   

   و به من هیچ نگفت ...  

   *   

   *  

   *  

   و من از شوق حضور نامش ...  

    غرق در حس خجا لت ... 

 

  و نپرسیدم (( کای شب تاب ...  

  چه کردی ...؟   

   چه دیدی ...؟  

   این تن زخمی ... این از درون سوختن ؟؟  

  آخر چه شد ؟  

   .... زبان بگشا ... ))   

   نام زیبایش را نشاندم بر تخت ...  

  تختی که آیینه وار   

  منعکس می کرد   

  بزم ماهتاب و آب را ...  

   ماه را پای کوبان ...  

   آب را رقصان ...  

     با چه رنجی ساختش اینچنین زیبا و شورانگیز  

   آن شب تاب دور اندیش ...  

    *  

   *  

   *  

   و فراموش شد آن نازنین پاسبان مهربانم ...  

  دریغ از یک تشکر ...  

   خشک و خالی ...  

   *  

   *  

   * 

   همان شب آرام و آهسته ...  

  پس از کرنش به سلطانم ...   

  صدایم کرد ...  

   برایم اندکی شرح ماوقع داد ...   

  تا آنجا که میدانید ...  

  چراغش را به دستم داد و خود خوابید ...   

     و وارث چراغ روشنی بخشش که شد؟  

   من !!!   

    نهادم آن را بر سردر کندو ...   

    *   

   *  

   *  

   آری آن رند شب تاب  

   سه پاسبان ساخت بعد خود ؛ز یک میراث !!!  

  من و کندو ؛با آن چراغ یادگاری ...   

    که ظلمت را ندیدست هرگز ...  

   و روشن می کند دنیا به نور خود ...  

   بسکه دارد مایه و جوهر ...   

   *  

   *  

   *  

   گاه می اندیشم با خود ...  

  (( گنج خود را یافت در جستجوی گنج من ؛شب تاب ... ))  

     آری بهتر است همین باشد که میگویم ...  

    چراغ انگار شنیدست افکارم را ...  

   سوسویی میزند  

   و چشمک باران میکند کندوی پر فروغم را ...    

  

 

   

  پاسخ به ابهامت :  

   (( آن کندو که گفتم ؛قلبم است ...   

   لبریز از حلاوت دوست داشتن ...   

  قلب و کندو ؟؟؟   

   آری؛که کندو عسل دارد ... شهد و شیرنی دارد ...   

  *

   شب تاب که بود ؟ چراغش چه؟  

   نمی دانم ...  

   جزیی از وجودم بود شاید ...  

   محمل اندیشه ام ...  

   نمی دانم ...   

 * 

   و گنجم؛آن شه بالا نشین ؟؟؟    

   بگذار بماند بین من و او و شب تابم ...  

  گرچه می دانی ... 

 

   به گنجم میبالم  

که از اوج آمد برایم ؛به همت شب تاب ... 

    آن شب تاب که     

    چراغش را به کندوی احساسم  آویخت و ...  

   اوج را پسندید ...   

 

* * *  

              

     باز من قلم گرفتم دستم و شروع کردم به نوشتن   

   و حرفای دلم باز شدن داستان ... 

   چکار کنم ؟؟؟ هنرمندم دیگه !!!     

   خواستم کادوی تولدم بهترین باشه ...   

   برای اونی که یکی از بهتریناس ...   

   به همین خاطر اولین هدیه رو از احساسم طلب کردم ...  

  و ذوق و شوقم کادو پیچش کرد ...   

   و تشکر می کنم از عقل و احساسم ؛ جفتشون با هم  

   که توی هدیه شون حرفای قشنگ و قابل تامل زیادی مطرح کردن ...   

   قربونتون برم که جفتتون اژدهایی هستین ...   

    و الحق که خوب جایی اومدین آشیون ساختین ...!!! 

 

   درسته که کم و کاستی داره،یه کمم غم شیرین توشه ...  

   ولی مهم اینه که این هدیه از وجود خودمه که تقدیم وجودش میکنم ...   

  و امیدوارم از من بپذیره ...  

   دوست نداشتم و ندارم که حتی یه خط از احساسات دیگرون قاطی آپ امروزم کنم ...  

   ما چاردهم داریم میریم مسافرت  

   تا دو سه ماه دیگه هم برنمیگردیم ...  

  البته من زورم رو میزنم که این سفر اجباری رو بندازم واسه فرداش ...  

 ...      NLZ 8DTQ 5Rw BLZ

   حالا ببینم چی میشه ...   

    به همین خاطر یکی دو روز زودتر آپ میکنم ...   

   نمی دونم خودش اینا رو می خونه یا نه ؛ ولی خب آرزو میکنم  

  تو این روزا یه سر به وبلاگمون بزنه ...   

     

       

       

     می خواستم برای اولین بار پا رو غرور اژدهاییم بذارم و  

   به چارتا از این طرفدارای جناب کمیلی  

   رو بزنم و از در دوستی در بیام  

  که اسممو یه ده روزی بذارن تو لینکاشون تا شاید یه  

   فرجی بشه و افتخار بدن یه نگام به ما بندازن : 

 ((  تو یه نگا به ما بکن   

  دنیا میشه به ناممون ...  ))

      و خلاصه از سر اجبار یه چند روزی داغ این مصالحه رو  

  رو پیشونیم بنشونم و تحملش کنم ...   

   ( تو رو خدا به خودتون نگیرین ...  مزاح میفرمایم ... )  

   که قربون خدا برم اتفاقی افتاد بسیار قشنگ ...  

  و به موجب این اتفاق صرف نظر نمودیم از افکار پلیدی که   

   دور وبرمون غوطه میخورد ...  

    تازه متن اون نامه ی خفت بار !!! رو هم آماده کرده بودم ؛بدین مضمون :  

       (( اگه فکر میکنی خیلی باحالی ...  

   اگه گمون میکنی آدم خیلی خوبی هستی ...  

   اگه حس میکنی خسیس و تنگ نظر نیستی ...  

  اگه واقعا مهربون و نازنینی ...  

   اگه میخوای مطمئن شم که باحال و خوب و مهربون و نازنینی   

   اصلنم خسیس و تنگ نظر نیستی  

   لطف کن از همین الان به مدت ده روزاسم منو بذار تو لینکات   

   و بعد ده روز پاکش کن ... 

   اینو هم بدون و مطمئن باش  

   که من اسمتو نمیذارم تو لینکام ...   

   حالا اگه میخوای به جفتمون ثابت شه که خیلی ماهی حتما این کاری رو که بهت گفتم بکن ...  

   خب؟؟؟  

  اگه این لطفو کردی؛ خیلی مرسی مهربون ...!!! ))  

    آره دیگه ... !!!  

    که البته گمون نمیکنم ایشون اینقدر بیکار باشن  

   که بخوان به اینهمه وبلاگ سر بزنن ...   

 ؟؟؟     CQTQ DP5 rT7N6 8C C6M 6M Q4TZ CT6 

              TCN4T4 rT7N6 6M TQLZ 6D6M   

        … 8QN CP6PLZ Db5   

    … 45RCM MWT4M7T TCTQLZ         

    !!! … 8rCQ QTCN   

       

       

     

           چقد من سخن میرانم  خدا ...!!!  

 

 

 

    

      

     

     آره ؛   

    امروز یه روز ویژه است ...   

   نمیگم چه روزیه ؛ اما آسمون و زمین فرشته بارونه امروز ...  

     (( حالا اگرم میدونی فکر نکن شق القمر کردی ... ))  

   چارده تیر سال گذشته مصادف بود با ولادت فاطمه بانو (س) ...   

  امسال هم امام محمد باقر(ع) ...  

   اینا همه نشونه است ...  

  نشونه ی پاکی و بی ریایی قلبش ...   

   آهای مهربون...  

   آهای نظر کرده...  

   آهای

   5QCWD 7C7Q

    تولدت مبارک ...!!!  

  دومین کادوتو میدم به یه نیازمند  

   که دعاهای قشنگ نقره ایش ...  

  روونه ی کوله پشتی اعمال سبزت بشه ...   

  شاید ارزش دنیویش زیاد نباشه   

  اما امید که بشه یه لعل بنفش سردر قصر طلات تو بهشت ...   

        

    

    

راستی  

 

    عیدتون مبارک ...

  

   اول رجبم که هستو ...   

  خلاصه عید تو عیده دیگه ...   

  به مناسبت این روز خیلی فرخنده و خیلی مبارک   

   یه کیک خریدم ...  

   خودم تنهایی خوردم ... 

  کیفشم بردم ...  

    به هیشکی هم ندادم ...  

   دلتون سوخت !!!  

  ( آوو...  برخورد بهشون ... )  

   برین واسه خودتون بخرین بخورین کیف کنین به منم ندین ...   

   و مطمئن باشین هر چقدم که تعریف کنین من یکی که دلم نمی سوزه !!!  

    

    

    

   دلم میخواست آهنگ دنیا دیگه مثل تو نداره ی بنیامینو   

   بذارم این تو ...   

   حیف که نشد ...   

   یعنی اصلا پیدا نشد که بخواد بشه ...   

     اگه خدا نظر لطفشو شامل حالم کرد و احیانا  

   آقای کمیلی گوشه چشمی انداختن به این نوشته ها ...  

  خواهش میشه تصور کنن  

  این آهنگه که گفتم ؛ این تو هستو داره میخونه   

   به افتخار خود خود خودش ...   

      و اینکه آقای کمیلی : 

       !!! TM DTd8 4DTQ MW6Q   

    از نظر یه بنده خدایی من بخشیده ام ...  

   چون :  

    … 5CgwE 56MMGZL;6M 6 TQLZ ; CQ4TZ 54 4gwTE  

          

           

          

   ماهی هم ماهیای قدیم ...   

   ببین تو رو خدا ...  

  نه ! نگاشون کن ...  

 

    میگم این سمت راستیه عجیب چشم سفید و دم داره ها !!!  

   باید یه دو تا بزنم پس کلش آدم شه ...  

   این چپکی هم که دیگه روی هر چی آدم سادستو سفید کرده ...   

  یه دو کلومم باید با این صحبت کنم ...  

  خب بسه دیگه !!!اینقد نگاشون نکنین ... لوس میشن ...!!!  

         

             

        

   من که عاشق کارت پستالم ...  

  یه چن تا خوشگلشو گلچین کردم   

   تقدیم اون عالیجناب میکنم  ... 

       

      

      

    رنگشو ببین عشق کن ... 

 

 

 

 

 

 

      چه خوشگله این ...

 

 

 

  

 

    ا ا ا ... اینا رو ببین ...  

   امری باشه ؟؟؟   

   حالا ما گفتیم اینجا عید تو عیده   

   شما دیگه چرا به خودتون میگیرید ؟؟؟ 

 

 

 

 

 

   پاشین ... پاشین برین اینجا معرکه نگیرین ...

 

 

  بدو باباجون ... بچه هاتم ور دار ببر ... 

 

 

 

اوهوی ... مگه با تو نیستم ؟؟؟  میری یا بریونت کنم ؟؟؟ 

 

 

     یا خدا ...!!! یکی اینو بگیره ...!!!

 

 

  نمیرید ؟؟؟  

   خب نرید ...!!!  

  چون روز جشنه هیچی بهتون نمیگما ...!!!  

 

     

 

 

      مسعود شصتچی چی میگفت؟؟؟  

 :  (( به به ... به به ... )) 

 

 

 

 

      

        یه چیزی یادم اومد بگم ؛  

   : (( من که از همون روز اول گفتم یه طرفدار مدل جدیدم ...   

   اگه قرار بود مثل بقیه باشم ، مگه علاف کوچه و خیابون بودم   

      که از سر بیکاری و بی عاری بخوام وب بزنم   

   و از کارای دیگرون کپی  برداری کنم ؛  

  عین اونا حرف بزنم و ... ؟؟؟   

    ولی خب ...  محض گل روی یه بنده خدایی   

     سعی میکنم تو چند سطر باقی مونده  

    یه مقدار مهربونانه حرف برانم   

   که نگین : (( چه جشنی بود این .. ؟؟؟  

دختره ی ...!!!  ))   

   بله ..؟؟؟ 

 

 

 

    الان یهو یه فکری به مغزم خطور کرد ...   

   اینکه با یه دوبالدانسانگ ، از رو الاغ ابلیس بپرم پایین   

   و بزنم فک هر چی نامهربونی و بد دهنیه ، بیارم پایین ...  

   ولی الان که فکرشو میکنم ، میبینم ؛ نه !!!  

   فکرایی که یهویی میان یهو هم میرن ؛  

   در حد همون فکر یهویی بمونه بهتره ...   

    حالا فکر نکنید چقد من قسی القلبم ...   

  نه  بابا ...   من اینقد مهربونم ...  

   سهیلا میدونه ...  

   چوب مهربونیمم زیاد خوردم ...  

    آه ...!!! الان میگن چی ؟؟؟  

    : (( بسکه از مهربونیش چوب خورده ،  

   تو دلش شده کوه عقده ...   

   دیوارم که کوتاهتر پیدا نکرده ؛دق و دلیشو میاد اینتو    

   خالی میکنه ... )) !!!    

    باباجون من ؛اصلا بحث این حرفا نیست ...   

    این شاید یه مدل ریسک باشه از جانب من ...   

   شماهام سعی کنید جنبه ی تغییر و تحول داشته باشید ...  

      چیز جدیدی میاد ، حتی برخلاف سلیقتون ؛   

     مثبت بهش نگا کنید ...               

       عین هم بودن کسالت میاره ها ... !!! 

     البته باید یه چیزی رو بگم ؛ اونم اینه که اگه گاهی به قول شما بددهن میشم    

    روی سخنم با دو سه نفر بخصوصه ...  

   من کاری به طرفدارای متین و سنگین ایشون ندارم ...  

  این دو سه تا بد جوری آتیشیم کردن ...  

 

 

   (( آخه بچه جون ؛ طرفداری طرفدار باش ...   

   اون چه الفاظیه که تو نوشته هات به کار میبری ؟؟؟   

   من یکی که خوندم از خجالت آب شدم و گر گرفتم  ...  

  نمیدونم تو چطو روت شد بنویسی ...   

    تو که اینقد راحت اینا رو مینویسی ،لابد راحتم به زبون میاری دیگه ...   

   وقتی این مدل حرفا رو یه جا مینویسی   

  که حداقل بیس سی نفر میخوننش و برات مهم نیس   

   لابد جلوی هر کسی هم میزنی این حرفا رو دیگه ...   

     نه ؟؟؟  )) 

 

 

    من که اصلا از نوشته هاشون خوشم نیومد  

   خیلی هم بدم اومد    

   حالمم بهم خورد ...   

   من که از همون روز اولی ،یه نیمچه جبهه ای   

   گرفتم ؛ به خاطر همین اشخاص بی حیاست ...   

    که میذاریم پای بچگیشون ...    

    

  

  

  

 

 

    حالا میگم روز به این خوبی ...  

     وبلاگ به این قشنگی ...  

   ( مرسی از سلیقه ی سهیلا ) 

    شمام به این مهربونی ...  

  (( منم که دیگه نیاز به تعریف ندارم ... ))  

   اگه یه موقع حرف بی ربط زدم که خورده تو ذوقتون   

  بر من ببخشایید اندکی از صفای دلتان را   

   و ببخشید مرا ... !!!  

    اگه بخشیدی ؛  

   بفرما اینم یه برش از اون کیکه که گفته بودم   

   خوردم و کیف کردم ...   

   نگه داشته بودم واسه ی شما ... 

 

 

 

    قسمت میکنم شادی هامو با شادی تو ...  

 

 

     خب دیگه ؛   

   بعد کیک خورون و آشتی کنون  

    (که موقتیه ...  )   

   می خوام بگم :   

   (( تولد ...   

      تولد ...   

     تولدش مبارک ... 

 

   تولد ...   

   تولد ...    ))   

 

 

    ا... ؟؟؟  

    همین الان تراوید :   

   (( خوش اومدی به دنیا   

   گل پسر با حیا   

    هنرمندی  

    داناییو   

   با خدا  

   به خدا تکی تو دنیا   

   به خدا تکی تو دنیا ...  )) 

 

      چه میکنه این یارا ...!!!

 

  ریتمش درسته ها ... همون مدلی که من میخونم ،بخونید ...  

  

 

 

    یا فاطمه !!!  چقد حرف راندم من ...    

     برم دیگه ؛ 

    فکر میکنم واسه امسال دیگه بسه ...  

 

     فقط :   

   (( تولدتون هزار هزار بار مبارک ...   

   به اندازه ی تمام عرشیان و فرشیان ...   

    هنرمند چشم و دل پاکی هستید ...   

   و من افتخار میکنم به اینکه طرفدار شمام ...   

   از خدا میخوام همیشه همین جورکه هستید بمونید ...   

   و روز به روز موفق تر و پیروز تر از  روز قبل به صعود خودتون   

  ادامه بدید ...   

   آرزو میکنم جفت دنیاهاتون آباد باشه ...   

     و به هر چی و هر جا که میخواین برسین ...   

   و یه عالمه آرزوی خوب دیگه ... 

 

   امیدوارم که اگر به وبمون سر زدید   

   و نوشته هامو تا به آخر خوندید  

   هر چی گل اینتو هست رو به مناسبت تولدتون از من بپذیرید ...  

    بدونید که خیلی با ا رزش و قابل احترامید ... 

  خدا حفظتون کنه ...   

 

    قلب طلایی ...  

            عشق خدایی ...  

                                         اوج رهایی ...                  

                                               قسمت تو ...     ))    

 

 

     خب دیگه من برم چمدونمو ببندم ... 

 

     میگم یه وقت ناله نفرینم نکنید ...   

   یهو آتیشم خاموش شه ....   

   بالم بشکنه ...  

  دمم نصف شه ها ...  

   به خدا من همش دو ماهه که شدم یه اژدهای بیست ساله ...   

    اول جوونی بی یال و کوپالم نکنید یه موقع ...!!!  

   عوضش دعا کنید سلامت برمو بیام ...    

   واسه بابا بزرگمم دعا کنید بی زحمت ...    

   

 

 

 تا وسط مسطا شهریور ...   

   بای بای ...   

  

 

 

 

       موکوشله : یارا    

 

 

خیلی زشت شد ...   خیلی عذر میخوام ... 

  خدایا منو ببخش ...

 


نويسنده: سهیلا مورخ: چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 در ساعت: 17:24
|+|

منتظر آپ بعدی من باشید ...

 

                     موکوشله : اژدها


نويسنده: سهیلا مورخ: دوشنبه دهم تیر 1387 در ساعت: 22:38
|+|

   یاهو...  

ب.....ه !سلام هموطن ....!!!!   

    حال و احوال چطوره ؟؟؟؟   

 خوبین دیگه شکر خدا نه؟؟؟ 

 حمدلله... 

 حال منو نمیپرسین که... 

 اگه میپرسیدین میگفتم :

 عالی ام... 

چون یه خبر خوب بهم رسیده که جزو اسرار اژدهاییمه...  

به همین خاطر لو نمیدم...   

   هنوزم دلخوری زهرا؟؟؟  

  خب...ببخشید دیگه...   (منظورت از نویسنده چی بود؟؟؟)  

  ولی هنوز سر حرفم هستم،که عزیزنوشته هام عاری از هر گونه   

   نیش و کنایه بود... 

   عادت دارم وقتی میخوام بنویسم ،نوشته هامو داستان میکنم    

  و طنزم بهش تزریق میکنم  

    خیلیا مدل نوشتن منو پسندیدن..عجیبم پسندیدن  

   حالا شما به کنایه گرفتی حرفامو،منظوردارش کردی  

   به من خرده نگیر....مهربون...  

      آره همنفسا...

  تو نوشته ی دومم،برخلاف اولی یه مقدار تند رفتم...  

    عذرخواهی هم میکنم   

     از هر کی که بهش برخورد،اخماش رفت تو همو تو دلش یه چیزایی  

   نثارم کرد....  

    به کاسرکیاناک اینفو سریانوس کبیر؛  

   (پدر جد آبا و اجداد اژدهاییم...)  

   قسم که من الان دارم در کمال آرامش باهاتون   

   حرف میزنم....    

 حرفای بعدیمم به جون خودم بدون نیش و کنایه است....  

  آخه اژدها و نیش؟؟؟   

   پس لطف کنید خیلی ریلکس و راحت   

   به صندلی هاتون تکیه بدین  

   یه نفس عمیق بکشین   

   یه آخیش جانانه از ته دلتون بگین   

  (اینا رو واسه خودم نمیگما...!!!)  

  امواج منفی رو اگه دارین از خودتون دور کنین   

  ( اگه ندارینم خدا رو شکر)   

   هر تصور غلطی هم که راجع به من داشتینو  

   مچاله کنین بندازین دور  

فکر کنین یه اژدهای خیلی خیلی مهربون که  

   جای آتیش از دهنش گل و بلبل و قند و نبات میریزه بیرون  

   داره باهاتون حرف میزنه....   

   OK????  

    مرسی مهربونا....   

   حالا با اجازتون... 

  اجازه هست دیگه؟؟؟  

     بابا گلزاریا.....  

   شماها دیگه کی هستین؟؟؟؟   

   دمتون گرم ،باحالینا....    

    صفاتونو عشق است....    

   عجیب میخوامتون....   

    رفیقا سهیلا رفیق مام هستنا...!!!!    

آقای گلزارم که دیگه محبوب همستو....   

    ببینید دوستان :  

   واسه ما،یعنی من(یارا)  

   هنرمندا دو درجه ای ان...   

    یعنی چی؟؟؟   

   میگم بهتون....   

    در رده ی اول تنها دو نفر قرار دارند :  

   جناب کمیلی و گلشیفته ی نازنین   

    و در رده ی دوم : همه ی هنرمندای ایرونی ...      

   نسبت به هیچکدوم این عزیزان هم موضع گیری خاصی ندارم...   

   اینو گفتم که بدونید آقای گلزار هم جزو اوناییه که  

محبوبه...    هان؟؟؟ حله؟؟؟  

عالی جنابان،الان مشکلی نیست؟؟؟  

   خدا کنه همه چیز حل شده باشه...   

   خب دیگه بعد اینهمه صحبت نوبت میرسه به....  

   اگه گفتین؟؟؟  

   بله،میخوام دعایی  که آقای گلزار دم سال تحویل   

  شبکه5خوندنو واسه سهیلا بنویسم    

موافقین؟؟؟   

شاید خیلیاتون برنامه رو دیدین....   

  ولی اونایی که مث سهیلا موفق به دیدنش نشدن    

   امیدوارم از من بپذیرن....    

   که الحق والانصاف خیلی قشنگ نوشتن  

   وگواه هنرمندی جناب گلزاره    

من که میخونمش کلی کیف میکنم .....      

(من که هی مینویسم آقا و جناب ،از سر احترامیه که بهشون میذارما...) 

.....

  فقط من فلسفه ی نوازش سگو این تو نفهمیدم ...   

  البته من خودم کشته مرده ی سال سگم،ولی سگ راسراسکی....   

دوست داشتنیه ها...ولی خب..... نجسه آخه.....!!!    

    میگم سهیلا نکنه آقای گلزار سگ داره تو خونش؟؟؟؟    

بش بگو آخه پسر خوب،نکن از این کارا...   

    سگ هزار تا مرض داره....   

نوازش نکنه اینا رو یه وقت....  

    از شما چه پنهون خواهر،آقای کمیلی که اصلا اهل این حرفا نیست...     

    ایشالا که آقا گلزارم اهلش نباشه...   

    که مطمئنا فوق ستاره ی سینمای ایران...  

   این جوون محبوب ومحجوب و کاربلد،که   

   الگو خیلیاس اینکاره نیست مگه نه؟؟؟؟    

   بگذریم حالا...  

   چون آقای گلزار رنگ صورتی رو دوست داره  

  و خاطرش واسه همه عزیزه،دعای قشنگشو   

   با صورتی متمایل به بنفش مینویسم واستون...   

   پس بخونید تا حسابی کیفور شید :  

  

   ((  اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی...  

  و اگر هستی،کسی هم به تو عشق بورزد...  

   و اگر این گونه نیست،تنهایی ات کوتاه باشد...  

   و پس از تنهایی ات ،نفرت از کسی نیابی....  

   آرزومندم که این گونه پیش نیاید،اما اگر پیش آمد،  

   بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی...  

   برایت همچنین آرزو دارم دوستانی داشته باشی،  

  از جمله دوستان بد و ناپایدار...   

   برخی نا دوست و برخی دوستدار...   

   که دست کم یکی در میانشان  

   بی تردید مورد اعتمادت باشد...  

   و چون زندگی بدین گونه است،  

    برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی...  

   نه کم ونه زیاد   

   درست به اندازه....  

   تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد..   

   که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد...   

   تا که زیاده به خودت غره نشوی...  

   و نیز آرزومندم مفید فایده باشی...  

   نه خیلی غیر ضروری،تا در لحظات سختی  

   وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است  

   همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.....   

   همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،  

   نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند، 

  چون این کار ساده ای ست...   

   بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند...  

                    و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی....  

   و امیدوارم اگر جوان هستی  

    خیلی به تعجیل،رسیده نشوی....  

  و اگر رسیده ای،به جوان نمایی اصرار نورزی...  

   و اگر پیری،تسلیم نا امیدی نشوی... 

  چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد...

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند...  

  امیدوارم سگی را نوازش کنی؛  

   به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی...  

   وقتی که آوای سحرگاهی اش را سر میدهد...  

   چرا که به این طریق   

   احساس زیبایی خواهی یافت؛  

   به رایگانی...   

   امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی ...  

   هر چند خرد بوده باشد...  

   و با روییدنش همراه شوی؛  

  تا در یابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد...   

    به علاوه ؛آرزومندم پول داشته باشی ...  

  زیرا در عمل به آن نیازمندی...  

   و برای اینکه سالی یک بار  

   پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی:  

   ((این مال من است..))  

   فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!!!  

(ای ولا... )  

   و در پایان اگر مرد باشی؛  

  آرزومندم زن خوبی داشته باشی...   

   و اگر زنی؛  

   شوهر خوبی داشته باشی...   

   که اگر فردا خسته باشید  

   یا پس فردا شادمان...  

  باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید...  

   اگر همه اینها که گفتم فراهم شد...  

   دیگر چیزی ندارم برایتان آرزو کنم...  )) 

ولی اجرای زندش یه چیز دیگه بودا... 

  مخصوصا وقتی دوربین میچرخید رو چهره ی رشید پور  

   که با چشمای گرد شده و دهن بازش هی احسنت میگفت...  

خب دیگه من برم   .... 

خدا پشتو پناه:خودمو،خودتو،خودشو،خودمونو،خودتونو،خودشون....   

   تا بعد...  

   موکوشله:یارا   

 

 

 


نويسنده: سهیلا مورخ: چهارشنبه پنجم تیر 1387 در ساعت: 12:9
|+|

دلخور شدید؟

سلام...

اول بسم الله بگم:

کسی مجبور نیست نوشته های منو بخونه

و صد البته کسی که بخواد وارد جایی بشه

اول سر در منزلو نگا میکنه

ببینه پاشو کجا میذاره...

ایها الناس:این وبلاگ گروهیه...

یه سهیلا خانوم داریم اینجا

که طرفدار آقای گلزاره...

یدونه هم منم به اسم یارا

که طرفدار آقای کمیلی ام..

تو نظراتتون گفته بودین

نوشته ها وطرز حرف زدنم

باعث میشه به طرفدارای آقای گلزار بر بخوره...

من نمی دونم چرا متوجه نیستید...

من کاری به کار آقای گلزار ندارم،به خدا...

تو ستون اونوریه هم گفتم که بابا جون

من طرفدار آقای کمیلی ام...

اصلا چی میگین شما؟

من دلم می خواد بنویسم ،با هر لحنی...

میدونید چیه؟کلا لحن نوشته های من این مدلیه...

اونجورم که شما گفتین نیشدار وپر کنایه نیست....

نذارید از همین اول کاری رو دنده ی چپ

بیفتم باهاتونا...!!!!

مشکل دارین با من؟؟؟نخونید نوشته هامو...

راه حل از این ساده تر؟؟؟

تو وبلاگ که میاین،برین سر وقت نوشته های سهیلا...

بعدشم بای بای...

چقد سریع موضع میگیرین شماها....

من فقط یه جا اسم آقای گلزارو آوردما...

ببین چه می توپن به آدم....!!!!

به گمونم،گمون کردین اونا رو سهیلا نوشته آره؟؟؟

خب تقصیر منم هست که

اسممو تو قسمت نویسنده ها درج نکردم...

بابا من کار اولیم...

نوشته های قبلیم طنز بود...

اگه متوجه نشدین...

حالا فردا نظر میدن که:

چرا باز با کنایه حرف زدی و هی گفتی متوجه نیستینو نمیشینو...

ولم کنید بابا...

من با هیشکی مشکل ندارم

با خودمم مشکل ندارم

آدم سالمی هم هستم شکر خدا...

حالا هر جور دلتون میخواد فکر کنید...

میگم سهیلا،اگه فکر میکنی اینجور که من

پیش میرم ممکنه بازدید کننده هاتو از دست بدی،

بگو تا من برم یه وبلاگ دیگه بزنم...

چی میگی؟موافقی؟؟؟

ودر نهایت امیدوارم که اگه سوءتفاهمی بود

رفع شده باشه...

حالا چون تو نوشته هام قربون صدقتون نمیرم ،

فکر میکنید عقده ای ام ومشکل دارمو....

آره؟؟؟؟

باشه....

تنتون سلامت...

جفت دنیاهاتون آباد....

دلخوری موقوف،حتی شما دوست عزیز...

موکوشله:یارا


نويسنده: سهیلا مورخ: دوشنبه سوم تیر 1387 در ساعت: 0:44
|+|

...

یاهو....

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا

زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز

W7T4 ZT4QC...LZC7C 4CLZT4MT..

LZQT R58 84Cw8 nCrCD

56wM88T4 NTwC..

بله؟دوستان سر در نیاوردن؟

خب نبایدم در بیارین!...

دهه!

ناسلامتی رمزی نوشتما!

یه سلام مشت هندونه ای رو میذارم تو طبق ارادت،

میندازم وسط حوض یه خونه ی کلنگی

که بوی عطر یاس و کاهگلش

هوش از سرتون ببره!

هان؟چی شد یهو؟؟؟

درسته گیر نمیاد از این هندونه ها،ولی واسید جون

ننه هاتون...

ا..ا...ا..ببین چکار میکنن...

بابا ایهاالناس:

STOP!!!

آهان حالا شد...

آخر عزیزان صبر کنید،

بگذارید خنکای آب نقره گون

تب دشت سبز و زردش را بخواباند...

و نسیم مهربانی اش را

روانه ی دل گلگونش نماید...

تا بلکه صله ای دیگر بستاند از آب...

و فراموش کند داغ جدایی از

جالیزار را...

ای بابا اصلا ورش دارید ببرید...

مال خودتون...

عجب غلطی کردیما...!!!!

ولی اگه ورش نداشته بودین،میذاشتین

یه کم دیگه بمونه و خنک تر شه

بهتر بودا...!!!

اونوقت سه تا قاچش رو بر میداشتم بقیشو

میدادم شماها...!!!

اصلا واسید ببینم هندونه کیلو چنده؟

تو این گرونی خوشینا...!!!

من فقط یه سلام هندونه ای دادم،همین...

آخی...هندونه دوست داری؟؟؟

خیلی؟؟؟

مثلا چقد؟؟؟تابستونم که هست،

حسابی میچسبه مگه نه؟؟؟

مخصوصا اگه شیرین و قرمز و آبدار و

صد البته خنک باشه...نه؟؟؟

نه تو رو خدا....آب دهنشو نگا...

بابا تو که اینجوری هسی،چار تا

هندونه بذار دم دستت

هر وقت اسمش اومد،یه حبه بذار دهنت

تا این مبارک دهن اینجوری چکه نکنه...!!!!

اه...اه....اه....

هان راستی منو میشناسین که؟؟

یارام...

یارااژدها....

خودمو تو ستون اونوریه معرفی کردم...

والا از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون

که من قبلا وبلاگ خون بودم اما وبلاگ نداشتم

اصلا ببینم،میخواید واستون تعریف کنم

چی شد که این وبلاگ راه اندازی شد؟؟؟

آره بذار بگم....

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود،یه شهری بود به اسم قم...

بال سر قم،تو آسمونا سرزمینی بود به اسم

اژدرهای آتشین...

دست بر قضا،یه روز یاراشون

از اون بالا می افته تو دامن یه زوج خوشبخت...

دردسرتون ندم دیگه...بعد اندی سال

یارا بزرگ میشه...

اژدها خانومی میشه واسه خودش....

یه روز یارا می خواست بره یه جایی ..

که اگه میرفت و کارش درست میشد

در باغ خوشبختی های بیشتر به روش باز میشد و

به اکثر آرزوهاش میرسید...

بعد کلی نقشه کشیدن و دو دو تا چار تا کردن

تصمیمش رو میگیره

و یه آدرس نصفه نیمه ای هم

پیدا میکنه و دبرو که رفتی...

ولی خب از اونجا که همیشه یه مشکلی

سد راه اژدرهای موفق هست

بنده خدا یارا

دو ساعتی سرگردون کوه و بیابون میشه...

هی سراب میبینه....هی میره جلو...

میبینه نه بابا خبری نیست...

هی چشم میچرونه اینور اونور،دستشو سایه بون چشماش

میکنه...

اما نه مثل اینکه نمیخواد پیدا شه...

بعد کلی طی طریق کردن،اون وسط مسطا...

از زور خستگی و تشنگی بچم طفلک

هی میخوره زمین...

هی مقاومت میکنه و پامیشه....

ولی خب قمه و گرماش دیگه...

دفعه آخری که میخوره زمین دیگه نمیتونه پاشه...

چشماش مدام سیاهی میرن...

خلاصه حال بدی داره..

اما انگار یکی بهش تلقین میکنه:

ن...ه...یارا تو نباید بخوابی...

وگر نه از سرما یخ میزنی...

به خاطر بقای نسل اژدهاهام که شده

تو باید زنده بمونی...

تو نباید بمیری...

پاشو...

که یهو رنگ رخساره بر میگرده وکوه و بیابون وسرما

و تشنگی و کولاک

جای خودشونومیدن به بلوارامین قم!!!!

بالاخره اژدهاس دیگه...یه نفس عمیق میکشه

و یه مختصر آتیشی میده بیرون...

که کار به بچه قمی سوزوندن ومستر آمبولانسی

و آتیش نشونی و...اینجور جاها نکشه...

و صد البته هویت خودشم لو نره...

خلاصه با عزمی راسخ میگرده دنبال آدرس

وبالاخره آدرس اصلی رو پیدا میکنه..

همچین که میاد پاشو از در بذاره بیرون

خدا بهش میگه:نه یارا جون،

اینجا دیگه باید نقش یه فرشته ی نجاتو واسه دو تای دیگه

بازی کنی...

یارام که سرش درد میکنه واسه این حرفا...

روشو بر میگردونه ببینه اون دو تا کین...

اگه گفتین کیا رو میبینه؟؟؟

ای ول ...آره سهیلا و صد البته فرزانه رو...

دو کلوم که با هم حرف میزنن سه تایی شون متوجه میشن

که چی؟؟؟

هدفشون یکیه...

نتیجه چی میشه؟؟؟هیچی دیگه سه تایی میگردن

و محل مورد نظرو پیدا میکنن...

یارام این وسط نشونه های اون روزو گذاشت کنار هم

و به یه نتیجه ای رسید:

آو ...مای گاد....

یعنی سرنوشت ما سه تا رو یه جور به هم پیوند زدی؟؟

خلاصه اون هدف مشترک که هرگز نمیگم چی بود باعث شد

یارا دو تا رفیق جدید پیدا کنه...

که نازنینایی ان واسه خودشون...

گذشت و گذشت...

تا اینکه سهیلا پیشنهاد داد که:بابا جون چه نشستی که دوره

دوره ی وبلاگ نویسیه...

پاشو جفتی بریم تو خطش....

یارارم که میشناسین دیگه...(نمیشناسین بشناسین)

همه جوره عین اژدها بالا سر رفیقاش واساده...

اونم نامردی نکرد و زد قدش...

و دستی داد به حرمت نام والای عشق...

جونم براتون بگه که:

قرار شد سهیلا از آقای گلزار بنویسه،

یارا بشه یکی از طرفدارای مدل جدید

جناب کمیلی

و فرزانه این فرزانه ی نازنین

که طرفدار مستر سلوکیه

متاسفانه به دلیل مشکلات فنی نتونست به

دوستاش بپیونده...

بله دیگه قصه اگه به سر رسید

آقا کلاغه هم به لونش رسید...

خلاصه اینکه بابا ما اومدیم بترکونیم...

البته همین جا خاطر نشان کنم که

میدونم سخته ولی یه کم دندون رو جگر بذارین

خواهشا کمتر التماس کنین

اجازه بدین امتحانام تموم شن

دو ماهو نیم تعطیلی رو برم سرزمین خودمون

وقتی برگشتم یه چند روزی خستگی راهو در کنم

بع......دش دیگه درست و درمون

به سهیلای مهربونم بپیوندم و

دو تایی یه حال اساسی به وبلاگمون بدیم...

بروبچ

حرف واسه گفتن زیاده که میذارم واسه بعد..

فقط یه جیزی ته دلم مونده بگم بعد برم...

که اگه نگم غمباد میگیرم...

اونوقت بی یارا میشینا.....!!!!

پس لاتی بخونین:

هی...اونایی که وبلاگ زدین به اسم

جناب کمیلی و توش چرتو پرت بلغور

میکنین... :

جم کنین بند و بساطتونو...

برین خروس قندیاتونو مک بزنین...

حرف از عاشقی زدن زوده واستون هنوز...

عاشق اول مشق عشق کردنو یاد میگیره

بعد ازش دم میزنه..

افتاد؟؟؟

از مادر زاده نشده کسی که بخواد

آقای کمیلی رو بکشونه تو

رویاهاش خونواده

تشکیل بده...

ببینم..

نکنه دلتون آتیش میخواد ..هان؟؟؟

با یه دم و باز دم عمیق

آتیش میکشم به وبلاگاتون...

آی نفس کش....

مشتی باشین واز نوشته هام انتقاد نکنین

که باید ترسید از خشم اژدها...

نگین نگفتی...

در ضمن من با رقیب جماعت سازش ندارم...

اسم هیچکدومتونم نمیذارم تو لینکام

پسوندش قربونتون برم که:

فلانی جون طرفدار فلانی....

واسه امروز بستونه....

موکوشله:یارا

 


نويسنده: سهیلا مورخ: یکشنبه دوم تیر 1387 در ساعت: 11:20
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir & +SMSFARSI+